من به دستان خدا خیره شدم معجزه کرد

1

یک سال و نه ماهگی دخترم

سلام.بعد مدتها بالاخره طلسم شکست و اومدم.امروز دخترم یک سال و نه ماه و هفت روزشه،تو اینمدت زندگیم دچار فرازونشیب های زیادی شد که فعلا ترجیح میدم سکوت کنم،همین اندازه بگم که دومین فرشته ی زندگیم تو راهه و من از این بابت روزی هزاربار خدارو شاکرم. واما دخترم هلیا که واقعا شیرین شده و انقدر خوش سرزبون شده که خودشو تو دل همه جا کرده.یک جانی کنار اسم همه میزاره که همه دلشون قش و ضعف میره.مخصوصا دل مامان بزرگاشو بدجور برده. دخترم روزبروز داره شیرین تر میشه و فوق العاده باهوشه.یک سال و چهارماهش بود که از شیر گرفتمش و الان هم دارم سعی میکنم از پوشک بگیرمش.   ...
29 مهر 1397

سیسمونی قسمت دوم

هر چند که چیزی تا پایان شش ماهگی دخترم نمونده ولی دلم میخواد تمام اتفاقاتی رو که تو این مدت افتاده رو بنویسم.تو پست قبلی فقط لباسایی رو که واسه سیسمونیش خریده بودمو گذاشتم الان میخوام یه چندتا عکس کلی از سیسمونیش بزارم تا به یادگار واسه دخترکم بمونه.                                           هلیا جون دخترم سالها بود واسه اومدنت لحظه شماری میکردم خیلی حرفها و زخم زبونها از اطرافیانم حتی از کسانی که اصلا انتظارشو نداشتم شنیدم و خدا درست تو زما...
5 تير 1396

هفته سی و دوم بارداری

و اما حالا یکم از خودم بگم.راستش تو این مدت خوابم خیلی زیاد شده و فوق العاده تنبل شدم واسه همین نمیومدم و دلیل دومشم این بود که چند تا پست دارم که بصورت چکنویسن و منم واسه کامل شدنشون باید تاریخ آزمایشامو و ویزیت دکتر و ...چک کنم که در حال حاضر از حوصله من خارجن. اما امروز تصمیم گرفتم وبلاگمو بروز کنم و تکمیل کردنه اون پستا رو بزارم واسه بعد.راستش بعد از سونوی غربالگری سه ماهه اول وسواس بدی به جونم افتاده بود و اونم اندازه گیری مداوم شکمم بود،رشد شکمم از ماه چهار یهو متوقف شد و این مسئله واقعا منو نگران کرده بود. تقریبا ی ماه و خرده ای درگیر بودم تا اینکه نوبت سونوی غربالگری سه ماهه دومم رسید و مطمئن شدم بچه داره رشد میکنه و از همونجا ...
13 آذر 1395

خبرای خوش امسال

امسال واسه من سال خیلی خوبی تا الان بوده و انشاالله از این به بعدشم خوب باشه.امسال خبر بارداری خیلی هایی رو که مدت ها بود در انتظار بسر میبردن و شنیدم و واقعا از ته دلم واسشون خوشحال شدم و اشک ریختم. اردیبهشت ماه بود که خبر بارداری فائزه جون(وبلاگ من مادر شادابی خواهم شد) رو تو وبلاگش دیدم و چقدر خوووشحال شدم و راستشو بخواین حسودیم شد و با خودم گفتم ای کاش من بجای اون بودم آخه اون روزا تو حال روحی خوبی نبودم تنها چیزی که آرومم میکرد جواب آزمایشی بود که مثبت شده باشه. ماه بعدش پریودخودم عقب افتاد و با وجود اینکه همه ناامیدمون کرده بودن و ما هم یکی دوبار بیشتر برنامه نداشتیم در کمال ناباوری و در حالیکه فقط واسه کم شدن استرسم و اینکه ببین...
13 آذر 1395

دکتر پنجم مرداد

پنجم مرداد ماه وقت دکتر داشتم از اونجایی که از قبل از طریق اینترت متوجه شده بودم که جواب سونو و آز غربالگریم خوبه استرسی نداشتم، تنها استرسم از بابت طول سرویکسم که نمیدونستم قراره سرکلاژ بشم یا نه. قرار شد واسه یکی از دوستامم که مدتها بود درگیر دکتر بود اونم بدون هیچ نتیجه ای وقت بگیرم، وقت اولین ویزیت دوستم شد واسه 16 شهریور ماه آخه دکترم میخواستن ی مسافرت یک ماهه به خارج کشور داشته باشن. خلاصه اینکه نوبتم رسید و ویزیت شدم.دکترم واسم ی سونوی معمولی نوشته بودن که فقط شامل سن جنین موقعیت جفت و طول سرویکس میشد اما از اونجایی که من دچار وسواس بارداری شدم با کلی کلنجار رفتن با خودم سونوی غربالگری رو انجام دادم. وقتی جواب سونو رو به ایشون...
2 مهر 1395

سونوی ان تی

بعد از سونویی که تو هفته هشت دادم و بردم به دکترم نشون دادم، تاریخ سونوی بعدی رو واسم مشخص کردن البته دکترم عقیده بر این داشتن که نیازی به سونوی ان تی و اصلا غربالگری سه ماهه اول نیست ولی من دو دل بودم. واسه همین شروع کردم به پرس و جو از اطرافیان، مخصوصا کسایی که باردار بودن و سرچ تو اینترنت و در آخر به این نتیجه رسیدم که تا غربالگری سه ماهه دوم نمیتونم صبر کنم و اصلا به استرسش نمیرزه خلاصه رفتم پیش دکتر تامین اجتماعیم و ازش خواستم غربالگری سه ماهه اول و واسم بنویسن. کلا تو مشهد دو تا سونوگرافی هست که در این زمینه کارشون عالیه ولی وقت گرفتن ازشون سخت.از یک طرف شوهرم میگفتن کار دارم و نمیرسم برم وقت بگیرم و از طرفی هم منشی تلفن مطب رو جو...
7 شهريور 1395

اولین سونوگرافی

طبق تاریخ پریودم تو هفته هشتم باید اولین سونو رو انجام میدادم تا از تشکیل شدن قلب بچه مطمئن میشدم.قرار بود ساعت 9صبح اونجا باشیم طبق حساب کتابی که خودم از الاف شدن تو سونوگرافی های مختلف داشتم حدودا یک ساعت تا یک ساعت و نیم بعد باید نوبتم میشد. که البته مسلما اگه دیرتر از اون ساعتی که بهت میگن اونجا باشی مسلما دیرتر ویزیت میشی بنابراین من راس ساعت 9صبح اونجا بودم،اون موقع ماه رمضون بود که البته واسه من فرقی نداشت کِی باید اونجا باشم اما واسه مامانم طفلکی خیلی سخت بود چون بخاطر روزهای بلند تا سحر بیدار بودن تا بتونن کمبود آب بدنشونو جبران کنن و البته که به تغذیه شون هم برسن تا در طول روز ضعف نکنن. اما از بخت بد من اول که مامور بیمه اومد ...
2 شهريور 1395

من به دستان خدا خیره شدم معجزه کرد

خیلی وقت پیش این جمله رو "من به دستان خدا خیره شدم معجزه کرد" تو یکی از وبلاگ ها دیده بودم و مدام با خودم میگفتم یعنی میشه این معجزه واسه منم اتفاق بیفته!؟ و خرداد ماه امسال این معجزه و رحمت خدا رو به عینه در زندگی خودم دیدم. راستش هنوزم باورم نمیشه ولی خوب مثل اینکه واقعیت داره و من با تمامه وجودم خدا رو بخاطر این لطف و محبتی که در حقم داشته شاکرم.من با وجود ضعیف بودن همسری بدون هیچ دارویی و بدون هیچ برنامه ای برای اقدام فقط با لطف و محبت خدا بچه دار شدم. و الان اون بچه داره تو وجود من رشد میکنه و خدا رو بخاطر تک تک نعمت هایی که بهم داده شاکرم امیدوارم خیلی زود دامن همه منتظرا سبز بشه.راسته که میگن تا خدا نخواد برگی از درخت ...
1 شهريور 1395