من به دستان خدا خیره شدم معجزه کرد
X
من به دستان خدا خیره شدم معجزه کرد


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 13 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 مرداد 1396 و ساعت 14:22 توسط سحر

هر چند که چیزی تا پایان شش ماهگی دخترم نمونده ولی دلم میخواد تمام اتفاقاتی رو که تو این مدت افتاده رو بنویسم.تو پست قبلی فقط لباسایی رو که واسه سیسمونیش خریده بودمو گذاشتم الان میخوام یه چندتا عکس کلی از سیسمونیش بزارم تا به یادگار واسه دخترکم بمونه.

 

 



ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 40 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 تير 1396 و ساعت 12:45 توسط سحر


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 90 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 23 آذر 1395 و ساعت 20:19 توسط سحر

و اما حالا یکم از خودم بگم.راستش تو این مدت خوابم خیلی زیاد شده و فوق العاده تنبل شدم واسه همین نمیومدم و دلیل دومشم این بود که چند تا پست دارم که بصورت چکنویسن و منم واسه کامل شدنشون باید تاریخ آزمایشامو و ویزیت دکتر و ...چک کنم که در حال حاضر از حوصله من خارجن.

اما امروز تصمیم گرفتم وبلاگمو بروز کنم و تکمیل کردنه اون پستا رو بزارم واسه بعد.راستش بعد از سونوی غربالگری سه ماهه اول وسواس بدی به جونم افتاده بود و اونم اندازه گیری مداوم شکمم بود،رشد شکمم از ماه چهار یهو متوقف شد و این مسئله واقعا منو نگران کرده بود.

تقریبا ی ماه و خرده ای درگیر بودم تا اینکه نوبت سونوی غربالگری سه ماهه دومم رسید و مطمئن شدم بچه داره رشد میکنه و از همونجا تصمیم گرفتم این وسواس الکی رو کنار بزارم.بعد درگیر عفونت ادراری شدم(که بعدا تو ی پست جدا؛جزو همون پستای چکنویسه میامو توضیح میدم) تقریبا دو ماهی درگیرش بودم.

بعد از عفونت ادراری یهووو خوابای من زیاد شد البته قبلش هم یهو بیهوش میشدم ولی الان شدیدتر شده.گاهی اونقدر که میخوابم تمامه بدنم درد میگیره ولی خوب چکار کنم دست خودم نیست انگار ی قرص خواب آور قوی بهم داده باشن.

دیگه اینکه از اول بارداریم یک هفته ماه چهار، یک هفته ماه پنج، یک هفته ماه شش، یک هفته تا ده روز ماه هفت و الان هم که تازه وارد ماه هشت شدم خونه خودم بودم و بقیه شو خونه مامانم گذروندم.



ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 75 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 13 آذر 1395 و ساعت 19:28 توسط سحر

امسال واسه من سال خیلی خوبی تا الان بوده و انشاالله از این به بعدشم خوب باشه.امسال خبر بارداری خیلی هایی رو که مدت ها بود در انتظار بسر میبردن و شنیدم و واقعا از ته دلم واسشون خوشحال شدم و اشک ریختم.

اردیبهشت ماه بود که خبر بارداری فائزه جون(وبلاگ من مادر شادابی خواهم شد) رو تو وبلاگش دیدم و چقدر خوووشحال شدم و راستشو بخواین حسودیم شد و با خودم گفتم ای کاش من بجای اون بودم آخه اون روزا تو حال روحی خوبی نبودم تنها چیزی که آرومم میکرد جواب آزمایشی بود که مثبت شده باشه.

ماه بعدش پریودخودم عقب افتاد و با وجود اینکه همه ناامیدمون کرده بودن و ما هم یکی دوبار بیشتر برنامه نداشتیم در کمال ناباوری و در حالیکه فقط واسه کم شدن استرسم و اینکه ببینم با خودم چند چندم آز دادم دیدم بلهههههه جواب مثبت شد.

راستش اون روزا نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت و تا هفته هشت که باید واسه تشکیل قلب جنین میرفتم سونو حال بدی داشتم.



ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 62 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 13 آذر 1395 و ساعت 18:57 توسط سحر

پنجم مرداد ماه وقت دکتر داشتم از اونجایی که از قبل از طریق اینترت متوجه شده بودم که جواب سونو و آز غربالگریم خوبه استرسی نداشتم، تنها استرسم از بابت طول سرویکسم که نمیدونستم قراره سرکلاژ بشم یا نه.



ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 83 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 2 مهر 1395 و ساعت 22:58 توسط سحر

بعد از سونویی که تو هفته هشت دادم و بردم به دکترم نشون دادم، تاریخ سونوی بعدی رو واسم مشخص کردن البته دکترم عقیده بر این داشتن که نیازی به سونوی ان تی و اصلا غربالگری سه ماهه اول نیست ولی من دو دل بودم.



ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 81 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 7 شهريور 1395 و ساعت 13:59 توسط سحر

طبق تاریخ پریودم تو هفته هشتم باید اولین سونو رو انجام میدادم تا از تشکیل شدن قلب بچه مطمئن میشدم.قرار بود ساعت 9صبح اونجا باشیم طبق حساب کتابی که خودم از الاف شدن تو سونوگرافی های مختلف داشتم حدودا یک ساعت تا یک ساعت و نیم بعد باید نوبتم میشد.

که البته مسلما اگه دیرتر از اون ساعتی که بهت میگن اونجا باشی مسلما دیرتر ویزیت میشی بنابراین من راس ساعت 9صبح اونجا بودم،اون موقع ماه رمضون بود که البته واسه من فرقی نداشت کِی باید اونجا باشم اما واسه مامانم طفلکی خیلی سخت بود چون بخاطر روزهای بلند تا سحر بیدار بودن تا بتونن کمبود آب بدنشونو جبران کنن و البته که به تغذیه شون هم برسن تا در طول روز ضعف نکنن.



ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 90 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 2 شهريور 1395 و ساعت 23:18 توسط سحر

خیلی وقت پیش این جمله رو "من به دستان خدا خیره شدم معجزه کرد" تو یکی از وبلاگ ها دیده بودم و مدام با خودم میگفتم یعنی میشه این معجزه واسه منم اتفاق بیفته!؟ و خرداد ماه امسال این معجزه و رحمت خدا رو به عینه در زندگی خودم دیدم.

راستش هنوزم باورم نمیشه ولی خوب مثل اینکه واقعیت داره و من با تمامه وجودم خدا رو بخاطر این لطف و محبتی که در حقم داشته شاکرم.من با وجود ضعیف بودن همسری بدون هیچ دارویی و بدون هیچ برنامه ای برای اقدام فقط با لطف و محبت خدا بچه دار شدم.

و الان اون بچه داره تو وجود من رشد میکنه و خدا رو بخاطر تک تک نعمت هایی که بهم داده شاکرم امیدوارم خیلی زود دامن همه منتظرا سبز بشه.راسته که میگن تا خدا نخواد برگی از درخت نمیریزه و فقط باید از خودش بخوای.



ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 168 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 شهريور 1395 و ساعت 13:38 توسط سحر

آخرین باری که اومدم از واریکوسل و ضعیف بودن همسری گفتم و اینکه احتماله بارداری من تقریبا نزدیک صفره البته تا وقتی همسری عمل نکنه و دنبال درمانش نره.اردیبهشت بود که واسه جشن مولودی رفته بودیم خونه زنعموی همسری تقریبا همه بودن و کلی نوزاد که تازه به جمعمون اضافه شده بودن.



ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 219 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 28 مرداد 1395 و ساعت 12:55 توسط سحر
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد