نمیدونم چرا انقدر استرس دارم!
ی استرسی توام با دلشوره دارم انگار قراره ی خبر بد بهم بدن.نمیدونم خدایا امیدوارم هرچی که خیره اتفاق بیفته.
روز سه شنبه جناب همسری رفتن و آزمایش اسپرم و دادن اما نمیدونم چرا از همون روز ی استرس خیلی بدی افتاده به جونم هر کاری هم میکنم که از فکرش بیام بیرون نمیتونم.امیدوارم زودتر به روز 4بهمن برسیم و من برم مطب دکتر ببینم نظرشون چیه.
تو این سه سالی که از این دکتر به اون دکتر میرم تا حالا انقدر استرس نداشتم که الان دارم،نمیدونم قراره چه اتفاقی بیفته،نمیدونم قراره دکترم چی بگه ولی خیلی حالم خرابه از لحاظ روحی میگم ها.
شاید این استرس ها بخاطر اینه که خانم دکتر دفعه پیش گفتن بعد از اینکه آزمایش اسپرم همسر تو آوردی اگه ضعیف باشه فعلا بهتون اجازه بارداری رو نمیدم چون اگه باردار بشی بازم سقط میشه.
ضمن اینکه این بار پریودی من کلا دو روز طول کشید و بعد از دو روز کلا قطع شد و اینکه خیلی لزج هم بود و همین موضوع واقعا نگرانم کرده البته از یکسال پیش پریودی های من از 7روز به 3روز کاهش پیدا کرده بود ولی دیگه دو روزشو نداشتیم.
دیروز به یکی از دوستای دوران راهنماییم زنگیدم، ی خواهری داشت که وقتی ما سال آخر دبیرستان بودیم ازدواج کرد اما هنوز بچه نداره بعد از سالها تونسته بود همسرشو راضی کنه برن دکتر اما وقتی دکتر آزمایش اسپرم واسه شوهرش مینویسه،شوهره زیر بار نمیره و میزنه زیر همه چی.
امیدوارم شوهر خواهر این دوستمم از خر شیطون بیاد پایین و زندگی رو از اینی که هست واسه خودش و خانومش سخت تر نکنه،همسر منم اون اوایل راضی نمیشد به دادن این آزمایش اما الان خدا رو شکر خودش میره آزمایش و میده بعد هم خودش میره و جوابش و میگیره.
به دوستم زنگیدم که آدرس دکترمو بدم تا اگه خواهرش خواست اونم بره.وقتی اسم دکتر و گفتم گفت اسمش خیلی واسش آشناست و میگفت یکی از دوستاش گفته که زیاد هم تعریفی نیست،یکدفعه تو دلم خالی شد.
وقتی ازش پرسیدم رو چه حسابی گفته زیاد هم تعریفی نیست من که تعریف شو از خیلی ها شنیدم میگفت دقیق یادم نیست ولی میگفت چون ماماست.من خودمم تو این 1.5-1سالی که اطرافیانم واسم وقت میگرفتن و نمیرفتم تنها دلیلش همین ماما بودن این دکتر بود.
خلاصه که به قول معروف رفتنش که ضرر نداره نهایتش اینه که ی چند ماهی هم وقتمون پیش این دکتر میگذره و خوب بودن یا بد بودنش به خودمون ثابت میشه نه اینکه بخوایم بر مبنای حرف دیگران بسنجیمش.
خدایا چه راحت به بعضی ها بچه میدی و چقدر سختی و چشم انتظاری میزاری واسه بعضی های دیگه.گاهی دلم به حال خودم میسوزه،گاهی وقتی به گذشته نگاه میکنم میگم ای کاش میشد به عقب برگشت و بعضی چیزها رو عوض کرد اما حیف که فقط یکبار حق زندگی کردن رو داریم.
همسری قراره کارشو عوض کنه و اونم الان کلی استرس داره آخه نمیدونه واسش خوب میشه یا شرایط قراره بدتر بشه،بخاطر همین اونم الان نمیدونه با این استرسی که دوتاییمون داریم اقدام واسه بچه دار شدنمون درسته یا نه.نمیدونم قراره چی بشه اما امیدوارم خدا کمکمون کنه و هر چی خیره بشه.
احتمالا بعد عید نقل مکان می کنیم به خونه مامان خودم و بعد از سالها از زیر سلطه مادرشوهر گرامی میایم بیرون، این جابجایی چند تا دلیل داره.
اول از همه بخاطر همین قضیه بچه دار شدنمونه که من نیاز به مراقبت ویژه دارم و از اونجایی که مامانم نمیتونه بیاد خونه ما و از من مراقبت کنه ما باید بریم اونجا بعد از این قضیه بخاطر عوض کردن کار همسریه چون احتمالا ی چند وقتی خیلی کم همو می بینیم.
و در آخر هم هر دومون از این خونه ای که الان داریم توش زندگی میکنیم واقعا خسته شدیم و واقعا هر دومون نیاز به یک تنوع داریم ضمن اینکه قراره بعد از جابجایی یکسری از وسایلمون و عوض کنیم آخه دیگه واقعا تکراری شدن و خسته کننده.
خیلی دوست داشتم قبل عید اینکار و میکردیم اما از اونجایی که مادرشوهر و خواهرشوهر و جاری هر کدوم به نوبه ی خودشون اجازه دخالت کردن و به خودشون میدن و در نهایت جنگ جهانی سوم به راه میفته ترجیح میدیم بعد از جابجایی اینکار و انجام بدیم.



نمیدونم چرا انقدر استرس دارم! 




